بنیتابنیتا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

تولد دوباره مامان

آغاز راه

امروز ٢٤ مرداد سال ٩٢ ... نفس مامان ١٩ هفتست که دارم وجود قشنگتو تو دلم حس میکنم ... این روزا فقط از خدا سلامتیتو میخوام و بی صبرانه منتظرم تا در آغوش بگیرمت ... میدونم تولد تو تولد دوباره منه ... روزی که فهمیدم باردارم باورم نمیشد . باورم نمیشد مادر شدم با اینکه تو ناخواسته نیومدی از چند ماه قبل داشتم برنامه های قبل از بارداریو انجام میدادم... اما فکرشم نمیکردم خدا انقد دوستم داشته باشه و بدون اینکه سختی بکشم تورو به من هدیه کنه ... ای کاش لیاقتتو داشته باشم قشنگم... آخه میدونی مامان جون مامان آرزو ده سال بچه نداشته یعنی من بعد از ده سال به دنیا اومدم همه میگفتن شاید آرزو هم مثل مامانش باشه... خدارو شاکرم که این طور نشد... تو یه نعمت بزرگی ...
3 شهريور 1392

بدون عنوان

سلام نی نی جونم... ببخشید قرار بود هر روز برات بنویسم.اما مامانی این چند روز خیلی مریض بودم. سرما خوردم همش خدا خدا میکردم تو این مریضیم تو اذیت نشی ... هنوزم خوب خوب نشدم به محض خوب شدن قول میدم ادامه بدم ... بوس بوس ...
27 مرداد 1392